
شمیم اشک ، حجم سبز چشم را مملو از یاد می کند .
طراوت میهمان همیشگی اوست .
دالان سرخ وصل ، در پیچ و خم راه خورشید گم می شود
و بیراهه ی ظلمت بر جایگاه نور تکیه می دهد !
بر حاصل جمع افق ها ، مضرب عشقم را علاوه می کنم
و در تفریق وسعت آفتاب ، در پهنه ی ستیغ کوه ، نظاره را به انجام می نشینم .
کنون در فراق ابر چگونه بگریم ؟
صبا را سراغ یادت بود و تو در هجمه خنکای پر رنگی ، نغمه بی رنگ فراموشی بر بالینش افشاندی !
قلم هایم غلت می خورند و یک یک بر خواب مسافر ، رنگ رویا می کشند .
خواب نارنجی تابشتانش را دریدند
و در سیاه و سفید " آن گذشته" ، تاج ملوکانه بر فراز ذهن درگیرش نهادند .
هیچ به یاد نیاورد از بازار گرم " عبور " ، و هیچ سخن نگفت از فلسفه ی شیرین " حضور " !
از عقب میزی به رنگ تنهایی :
همه شعرهایم بر دوش او ، بار غم سنگینم همه بر نحیفی پولادین وجودش !
خبر از چهار وجود سبز !
گرداگرد حیاتم ، بانگ خاطره به پا می دارند :
" یاد تو ، چون نگاهت ماناست "
بوی تو می آید ، صدای تو پیچید ، رنگ تو پاشید ، بزم رجعت تو به پاست !
"دیوانه" رو به وسعت زیبای آن روزن می کند .
هشت مستطیل سبز :
رو به حیات ، میزبان طلوع ، میهمان غروب ، رو به اشکم ، آیینه ی رشکم !
حسرت را به من نمایان ، ای همه وجودت نگاه !
آن پنجره با تو تابید
بی تو نمی تابد
با تو جوشید
بی تو نمی جوشد ، چشمه ی ژرفای زمین !
شمع ره با پای عشق سوخت ،
در کوره راه تو : صدای کاروانیان بر آمد !
ناقوس آن بزرگ وسعت حقیر ، هوش از سر گیاه پراند .
خدا به پا خاست :
برای "من" بود ، تنها من !
بی "من" ، او نباید !
زنجره عشق گسست
حلقه ی من گم شد !
در بیابان ستم او !
راهم نمایان ، کاه کش متن دلاویز سحر !
من بیدارم :
دست بر رجوع نمی آویزی ؟
نگارنده : افشین || در دوشنبه 1387/05/28 ساعت 2:2 || موضوع .:: خاطرات و خطرات ::. || لینک ثابت

به ضیافت من خوش آمدی !
بوي خاك به مشامت مي رسد و رنگ خون جامه ي سپيد خيانت را تر مي كند .
ريسه هاي اشك روي سنگ فرش گونه ات نمايان است .
تو مي رسي ، دست در دست او ، دوش به دوش او ، سر مست هوش او !
دگران نيز مي رسند ، جشن به پاست !
اينجا هيچ كس نبايدگونه تر كند ، اينجا هيچ چشمي نبايد بگريد ،
اينجا هيچ لبي نبايد لرزان شود ، هيچ غمي روزنه ي دل نمي يابد .
همرهان يك يك پديدار مي شوند
هر يك سر مست عشقي وزين
به حضورم قداست غم را مي بوسند ، و كرنش عظيم آن جثه ی فرسوده دلم را بي قرار مي كند .
چون تو رسيدي ، بايد بخندم .
چه بلاهتي دارد اين نغز جگر سوز !
چه حرارتي دارد اين صبر درون ساز !
دست به سينه مي گيرم ، و آن دست ديگر به پشت !
خم مي شوم و هيچ نمي گويم .
خوش آمدي عزيز نگاهم !
ورودت را از دور مي پايم .
اين همان دستاني است كه با دستانم آشناست
اين همان چشماني است که با اشكم هم نواست !
اين تن ، تن اندوه من است ، يا كه پيكر موعود من است !؟
چون همه برسند :
پا به عرصه گذارم ،
نيشتر خاطره را به دست مي گيرم ،يك يك رگ هايم را جاري مي سازم !
خنجرم را فراز مي دهم ، و به ياد چشمانت سقوط مي دهم !
هيچم نبود ، مرگم نشد ، اشكم نبود ، راهم نسوخت !
و بار دگر : صعود ، به ياد خنده هايت : فرود !
به اشكت صعود ، به آهت سقوط !
چون رگ هايم امان دهند ، هيچ خاطره بر جاي ننهم !
به خون ، خيني شوم و دستان سراغم آيند تا بر دوششان سوار بر مرگ شوم .
دست به خونم نياميزيد !
دستها كنار روند و چون دست تو فرا رسد ، سويم گام برداري :
آيي و رسي به من !
آه ! تنفس رگ هايم به دستانت آغشت !
آه ! كه سهم اشك هايم به مهرت آسود !
مرا به دست مي گيري .
هيچ صدايي بر نمي خيزد .
غيرت فرومانده ، حسرت به گل نشست ، و فغان سكوت مي كند !
من پايان ، تو آغازي !
من آه ، تو فريادي !
من سر ، تو اسراري !
دگر ثانيه ها ي ضيافت رو به پايان است .
به دستانت آرام مي گيرم و خون جاري است !
خونم را ببوي ، اشكم را بشوي !
مي داني چرا ؟
چون تو رسيدي !
همه ديدند !
تو مرا بوئيده اي ! همه شنيدند !
من تو را به ياد دارم ، گرچه مرگم به پا دارم .
آغشته به خون :
دم آخر را به نفسهايت آويزم !
آه که !
نفسم گرم نيست .
نگارنده : افشین || در یکشنبه 1387/05/06 ساعت 0:24 || موضوع .:: چند خط دل تنگی ::. || لینک ثابت

دستهایم را به وسعت زمین می گشایم .
تو ز من دوری و من ...
شب میان دستانم جاگرفته است
می خندم و به شکاف لب ، "شب" از دستم می گریزد .
در پی اش ، روز می شمارم ، شعر می سرایم ،
شهر می پیمایم ، تا که "شب" دررسد !
شبم ستاره می کارد ، ماه می روید ،
سیاه نیست ، خواب می پوید .
سنگین ، تا غروب گام برداشتم ، و به گام هایم رنگ جاودانگی گسستم .
سوی "سخن" می رفتم ، پی باد ،
همان سوار بی قرار من ، همراه طرح اندامت !
و باد در گذر از "هیچ" تا "هر" ، شیار اشک آلود گونه هایت را پیمود .
سوی خدا می رفت !
خبر از "نسیان" بیاور .
در سلوک شعر تا مشعر او ، چند بار خدا را دیدی ؟
در هبوط من تا "شب او" ، چند بار گل حضور چیدی ؟
راه ، بیراه شد و گام خسته !
به دنبال شب از پی تو گریختم ، تا شاید میان تلاقی مهر و مهتاب بربایمت !
شب نبود ، مهر گریخت ،
و فقط مهتاب بود که : از "هیچ" تا "هر" تابید .
به اندرون گام گذاردم !
پشت سنگر شیشه ای پنجره ها ، تلاطم درونم را می نگرم .
من از شب چه می خواهم ؟
نکند : "رجعت گناه می آلود " دیشبم را ؟
یا که نغمه ی آن " موسیقی آشنا "؟
از خراش شنوایی ام شعر برون می جهد :
" بسم از هوا گرفتم که پری نماند و بالی به کجا روم زدستت که نمی دهی مجالی "
بشنو " من سحرگاهی " ، بشنو ای هوای دوست !
جام به دست می گیرم ! کیست ساقی من ؟
از آن کنج عفاف به آغوشم خزیدی .
قدح تا سر پیمانه مستی قیام کرد
لب را به دیدارش ، آرایش باید !
و در حلول لمسی به رنگ شراب ،
وصال گر گرفت ، حضور می سوزد ، شب خاموش می شود
سکوت سر گرفت ، تپش آغاز شد و خاطره هایت ....
جان گرفتند !
کنون تو هستی و من
فقط من ........... من ................... من .............................من !!!
و "هیچ" نیست و "هر" هست !
در خوابم را ببندید !
خستگی ام فرسود !
نگارنده : افشین || در شنبه 1387/04/22 ساعت 20:18 || موضوع || لینک ثابت

دگر صدایی به گوش نمی رسد .
روی آن اوج دل انگیز شب هایم
زیر نگاه ستاره های تنهایم
هر شب انتظار فریاد تنهایی ات را می کشم .
و تو درآن پیچ و خم معذور قدمهایم ، حلم بر خاطره می ورزی !
به پایان رسید قصه ما !
که هر روز ، من به نگاهت ، شعله بر جان زنم
و تو نمی دانم !
اما کاش " به یاد من " ، غم به جان می زدی .
حسرت دیدگانت از بر ویرانه ام شد
عشوه گامهایت ، در بر کاشانه ام شد .
گاه از آن دور ، گاه از این نزدیک
ثانیه ای در آن دودمان ، لحظه ای در این آسمان
نگاهت کردم ، بوییدمت ، خواستمت و گریستمت !
روزها ، شب ها ، ناله ها و سوزها ، رنگ ها و بی رنگ ها ، آمدند ، گذشتند ، و رسیدند به پایان !
تو چرا نمی رسی ؟
مرگ من سبز باد
تو چرا نمی رویی ؟
و یک شب ، تن نحیفم ، بی رمق سوی تو آمد !
پناه بر دستانش بردم و تو را سرودم !
زبانم بند آمد ، گوشهایش تیز شد و گفت :
این که می گویی ، کیست ؟
گفتم : دیگر نیست !
گفت کجا بیابم ؟
گفتم او هر شب ، با من رو به آسمان شعر تنهایی می سراید !
او همان است : مقاربت عشق و اشک !
تنم خواب است ، من اما بیدار .
پا به حجم بی بدیل شب می نهم ! تو نیستی ، اما آسمان هست .
هست که با من می گرید و در عزای خداحافظی ما ، تابستانه می بارد !
هر شبم صحبت یاد
و صدایم همه جا دعوت یار !
به تو از پنجره امروز می تابم ،
تا خواب را در چشمانی که دگر مال من نیست بربایم
تا شبنم بر لبانی افشانم ، که دگر عادت نام من نیست .
ثانیه ها رفتند ، دقایق پوسید ، اشک جهید و روان شد بر جویبار سروش !
خداحافظی نمی کنی ؟
من اشک ها یم را نگه داشتم تا روشنی راهت شوند
من دست ها به ضریح یادت آلودم
دست هایم را نمی گیری ؟
و تو می روی آنسوی دریا ، پیوسته ی همزانوی دیرینت !
به نگاهم آسوده بتاب ، به دستهایم آسوده بسود ، به زانویم آرام بخواب .
و مرا هیچ یاد مکن ! که من یار شب طوفانی موجم .
به تو از گذر خواهم گفت : از سکوت میان من و من !
من دیروز بت پرست تو !
من امروز بت شکن تو !
و لکن دگر هیچ مرا به تو نخواهد رساند و اما هیچ ...
خداحافظی نمی کنی ؟
به یاد آن ایام ، آن خجسته ایام
دو .... دا ....
نگارنده : افشین || در یکشنبه 1387/04/09 ساعت 0:14 || موضوع .:: خاطرات و خطرات ::. || لینک ثابت

قسم به تنهایی ام
به وسعت دلگیر بی پروایی ام !
به رهایی ام ، به خدایی ام ، فریاد هرجایی ام !
من همان عاشق دیروز ، دل خسته امروز و طالب فردا
هر روز با حسرت تو ، روی غم نقش یاد می زنم .
تو با " بی من " چه می کنی ؟
من از " بی تو " شکستم ، از ره حیات گسستم و رو به ایوان خاطره نشستم .
ردپای نگاهت را روی جاده " بی انجام " می پیمایم .
آن سو ، کنار هم زانوی دیرینت ، روی خاطراتم ، مداد فراموشی نکش .
تو را قسم به سحر نگاه !
امروز و فردا ، من پشت عشق ایستاده ام
تا بصیرت کور تو را بپایم .
داد از بیداد تو !
تکیده ام !
روز شمار " بی تو " ، چشمانم را می آزرد
و در امتداد هر گذر از تاریخ ، من بیشتر به دیروز می پیوندم .
و گاه ذهن شیطان ، قلب بی تابم را می کاود
و می رسد به آن اوج حضیض !
تو نیستی ! او نیست ،
شروع امروز ، فردای فراموش ، و دیروز لعین !
شب به تنگ آمده است
و روز ، همان فریاد دیرین انگشتانم !
خرداد من در گذر است .
بیقرار ، در عزای پروانگی دیدگانت ، صحبت شب ها و دلدادگی روز را مرور می کنم .
و این ندای شیطان است :
گاه حماقت من فریاد بر می آورد :
" دیروز جاودان ، امروز تلف شده و فردای مبهم ! "
من چه ناسزاوارانه مدهوش حماقتم .
حماقت شیرین من !
همدم هر روز و هر دم تو !
آنی از رخم جدا نشدی !
قسم به تنهایی ام
که جاری رگ های این خاطی ام .
خاطی قلب من !
با خاطراتم هیچ مگو !
نگارنده : افشین || در پنجشنبه 1387/03/23 ساعت 18:49 || موضوع .:: چند خط دل تنگی ::. || لینک ثابت

سال ها پیش ، هنگام شفق پررنگ صبح ، سوار بر نهمین برگ خرداد
تلاوت غم از گوشه ی آن شهر غریب ، که از قضا پشت دریاهاست ، برخاست .
پسرک سوار بر زمان ، با بی رحمی اش ساخت ، بی رنگی اش را رنگ کرد
بی صدایی اش را صدا زد ، گریه اش را گریست وخنده اش را لبخند زد .
پسرک بی امان پیش رفت .
هیچ نمی دانست که زمان ، فصل دگری را پیش رویش خواهد گشود .
چون باد ، دفتر نوزدهم جوان را ورق زد ، جوان رسید به بزنگاه اشک !
به راستی آغاز شیرینی بود .
فکر مست ، چشم کور ، گوش کر !
پسرک با این حکایت به میهمانی آن " عادت " رفت .
هنگامه پائیز بود !
میان باد و باران " ظلمت گردان " را می دید و خبر از برگ ریزان عشق می داد .
دل بست !
رنگ باخت و شتابان ره آن " برزخ شور " را پیمود .
پسرک رسید به اوج عشق !
زیست با رنگ نگاه دخترک ، دل سپرد به دستانش و هیچ برای خود باقی نگذاشت .
روزگار سپری شد .
او می دانست که گذر زمان هر بیننده ای را می آزرد !
هر منظره ای را دلگیر می کند و هر " عشقی " را کمرنگ !
پشت دریا ، در همان شهری که رویای مردمان آن طرف دریاست ، پسرک به جدایی می رسید !
طعم عشق را نچشیده ، کامش تلخ شد .
" بینوا " مثال داستان های " هوگو " ، از متن غم ، دوباره زاده شد .
و حسرت !
میهمان مانی افکارش گشت .
به حال دخترک حسودی کرد .
رهگذران ، رهروان ، پیاده ها ، سواران ،
و از همه بالاتر " باد " دست " عادت او " را گرفته بود
و پیش چشمان آن " بینوا " رقص جهنمی به راه انداخته بود .
دیوانه شد !
" دود " میهمان کام شیرین از عشق دیروز ، و تلخ از فصل امروزش شد .
پک ناموزون سیگار ، دستان لرزان ، زانوان بی رمق !
تاب زندگی نیاورد .
خواست بگوید : " من نمی توانم " !
یکی دست بر دهانش گذارد و گفت : تحمل کن !
آن وزن ثقیل فشرده بر خاک ، آن آزردگی زمین ، گام های کوتاه ، فکر مغشوش و ...
و به ناگاه سفر !
عزم بر سفر دارم !
پسرک قصد سفر داشت .
می خواست مردمان آن طرف دریا را لمس کند !
او هیچ از دنیای آنسو نمی دانست .
و در این بحبوحه ، پسرک به میزبانی میلاد پیکرش بود .
تکیده بر سر راهش نشستم و به پای قلبش تیشه دلداری زدم !
وای ! که زمان ورق زندگی ام را پاره کرد .
تو از من دور شدی .
به حرمت یادت ، ۹ خردادم را حرام کردم .
شعله بر امروزم زدم !
چون تو نیستی .
چون دستت گرمابخش دستانم نیست ، نگاهت خیره در نگاهم نیست
وعهد آن عصر دل انگیزمان !
تجسم حضورت والاترین ارمغان امروزم شد .
بی " تو " ، میلادی ندارم .
هر چه هست یاد توست !
پسرک دیوانه است !
" فرجش را از نیمه خرداد بخواهیم "
نگارنده : افشین || در پنجشنبه 1387/03/09 ساعت 18:17 || موضوع .:: چند خط دل تنگی ::. || لینک ثابت

حادثه از سرم گذر خواهد کرد .
من به تقدس یادت ، تو را در روشنای آئین پاک دیدگانت به یاد می سپارم .
نقش حسرت بر سطح ناپایدار آب می زنم تا وقتی روی برگردانم ، نقش حسرتم بر آب باشد .
و آنگاه که هر روز آفتاب ، در چشمانت "من" می دمم ، "تو" نمی دانی که جاودانه "من" شدی .
همراهان هر روز و همراه من ، بی خبر از اندرون آشفته ام ،
گه گاه به درون حزینم ، سخن از نشاط آن روز می کنند ، و من حزینم .
تو دلهره به چشم نداری
و من دانسته ام که ذهن خمار تو ، مستی شراب وجودم را فراموش کرده است .
تو آن روز ، که شاید دیروز ، چه ظالمانه بر خاطره می تپیدی
و یادم آمد ، شبی من ،سوار بر آن مرکب چرکین وزن تو ، سوی اندوه می رفتم
من سوی آن ایستگاه واپسین عشق می رفتم .
آن معبر باریک ، آن تجانس جسور
کنار وسوسه لمس گونه ات یا که وفاق پر تپش دستانمان ، من بودم و تو نبودی .
هیچ کسی نبود .
ایستادم در جایگه دیروز ، سر بر فضای تو گذاردم ، من آرام اشک می ریختم
و "تویی" نبود تا مثال آن عصر بارانی ، هوش از سر زندگی پراند که به یکباره زیر لب زمزمه کند :
"دوستت دارم"
من فارغ از ساعت گذران شب ، شبیخون بیچارگی بر قافله از پا نشسته خاطره می زدم .
من حتی صدایت کردم ! فریاد زدم : " ..... " . نشنیدی !
و من دانستم که هیچ ابر ، باران را به یاد ندارد ، هیچ بهار ، شکوفه به یاد ندارد ،
و هیچ دیده ای همواره اشک نریزد .
گاه سوار بر قایق دلپذیر خنده ات ، سعی بر خنده مکرر می زدم ،
لیکن شکاف لبانم را هیچ رهگذری "خنده" ننامید !
صحنه دیدنی بود .
سوار عاشق ، تو را می جست ، و غافل آنکه تو ،
چند قدم آنطرفتر ، روی تخت غفلت من ، سر به یاد " آن دیگری " نهاده بودی .
ای حسرت بی پایان ! خدا صدایم را نشنید !
کوچه بیقرار بود !
آن روشنایی بی رمق شب ، آن بالش خواب تو ،
سهم پوچ من ، جشن ناز تو ،
همه ، روایت شب بی صدای من بود .
رهگذر مرا به دیده تمسخر نگریست ،
و من شادمان از دیوانگی عیانم ، یاد از جنون عشق تو کردم .
دلم آزرد . به راه افتادم . جایگه دیروز را ترک گفتم .
آمدم سمت معبد "تو" . رسیدم به مرز خوابت .
"آن دیگری" هوای صداقت را فرسود .
حسرت شعله به جانم کشید .
لحظه ای تامل کردم و عقربک دوار شب سخن ازتساوی ارقام کرد .
ناتوان آن اوج را نگریستم .
اتاق خواب تو ! پدال گذر را فشردم و سمت اتاق رو به آسمانم ، شتاب ابدی گرفتم .
روزی برای وداع خواهم آمد . همین نزدیکی ها . تحملم کن !
راه درازی تا پایان نیست .
اما یاد از شب اول خردادم کن !
نگارنده : افشین || در پنجشنبه 1387/03/02 ساعت 19:22 || موضوع || لینک ثابت
آن نگاه !
بیگانه بودم با خیرگی چشم .
از آن روز که رفتی ، هیچ نگاهی در چشمانم خیره نشد .
هیچ طراوتی در صدایم نشکفت .
رنگ رویای هیچ وصلی ، خوابم را رنگین نکرد ، اشک فصل هیچ دستی ، دستم را خیس نکرد .
من بودم و من
و آن اتاق رو به آسمان
و آن پرسه ی تنهایی
و آن دستمال سیاه !
من بودم و ترنم مسافر
هنگامه ی غروب .
درآن زیرزمین پر دود و دم
آن شعله به سر ، آن آه به دامن !
آه که چه سنگین می رفت ، یاد ظهر های با هم بودن .
بر بیراهه ها گام برمیداشتم ، من ، برده ی عشق و تو ...
همان راهزن متبوع من ! هیچ به یادگار نگذاشتی .
نه جرات گام شبانه
نه وسعت دلی ویرانه
نه شمع راهی بیراهه
گاه چنان خسته ام که دیده بر زمان می بندم
و گاه صدای له له بی صدایم را ، آن دوست می بیند و گوید : " او تمام شد " !
و من نمی دانم تو را ، سر کدامین خط ، نقطه بنهم ؟
من دوباره از کجا شروع کنم ؟
کسی همراهم نیست .
و امروز ...
امید به دست داشتم . روی برگه فردا ، نقش فراموشی را دیدم .
می رفتم تا به گمانم خاطره دفن کنم .
بر سر راهم بودی
من زمین را می دیدم . من طرح آن زمین فرشی را می جستم ،
که انحنای به هم پیوسته اش را هیچ غروب به یاد ندارد .
و تو دم در عرفان ، سراغ پاپوش سپیدت بودی !
من ندانستم که آنجایی ، که اگر می دانستم سر بالا نمی گرفتم .
خیره نگریستی ، خیره نگریستم !
و آن نگاه !
مثال نگاه آن بعدازظهر غمگین ، که من و تو و یک همراه ، و دوباره من و تو بی همراه !
به یکباره من با واژه عشق و ناگاه تو با نگاه عاشق !
دلم خیلی تنگ نگاهت شد ، دلم خیلی هوای صدایت کرد ، دلم هوای دستانت را دارد .
امروز نگاهت بی اشک بود !
با من حرف بزن . به من بگو از شعر آن روز برباد !
با من از بی من حرف بزن !
بخوان طعم هم زانوی دیرینت را !
بزن رج بر تار تنهایی ام !
با من از آغازی دگر بگو !
از آغاز بعید ، که می پایم و اما ناسزاوار دور است .
با من از شکست امروز بگو .
قامت رعنای شکسته ای را دیدن
فرصت دلدادگی چون منی را چشیدن
مشق عشق عاشقی را تنیدن .
هیچ شعری مرا به تو نمی رساند و هیچ رنگی تابوی آن نگاه را به یاد نمی سپارد .
سخت سزاوارم !
سزاوار آزردگی !
چون من عاشقی شکسته ام ، که زمان را در ثانیه های دیروز طی می کنم !
نگارنده : افشین || در سه شنبه 1387/02/17 ساعت 11:11 || موضوع .:: چند خط دل تنگی ::. || لینک ثابت

مساحت تکیده تقویم را طی می کنم .
روی اضلاع فرسوده روز ، بادبزن رنگین زمان را به دست می گیرم
و مرز بی صدای شکلی را می پیمایم که طرح نگارین فریادی فروخفته بود .
وه ! که با این " صنم سبز سزاوار " چه کنم ؟
پا در صحنه بازیگری صبح می نهم
و شباهنگام خسته از صورتک بی ریای روز سر بر بالین رویا ، می خسبم .
و فردا هم چنین ، و فرداها هم چنان ...
من جاری این قانونم !
و هر عاشق که به ایستگاه سیاه و سفید جدایی می رسید
و هر عارف که به تامل مستی شراب پی می برد
و هر من که به سرمستی تویی می رسید
می شکست !
و آنگاه روی خط کشی مسیری ، تلاطم گذر را می چشد !
به اینجا رسیده ام .
علم زمان نمی دانم ، من اما خوب می دانم که دیر رسیده ام !
و شماها !
نگار مرا ، صبح تا شام می نگرید
و من جنون را زیر مزاج تلخ دیروز ، روی آفتاب سوزان ظهر امروز ،
مجاور سیاهی شب به یاد می سپارم .
جدال چشمانت را روی سپیدی آن تخته معلق می دیدم .
نگاهت را می فهمیدم و صدایت را می نوشیدم .
وقت است که باز آیی !
دستانم بی هرم دستانت خشکید
لبانم بی زمزمه نامت رنجید
و شعرم بی شوق وصالت پوسید .
دیگر شب با صدای آن نشئه ی مسافر رونق نمی گیرد .
دیگر انتظار در نگاه دو تپه ی رنگ رفته یاد به سرانجام نمی رسد .
دیگر "هیچ" مرا نمی خواند .
قهرم !
با همه ی صبح ، با هر ظهر ، با تمام عصر ، با نهایت شب .
بی صدا خواهم گریست و در سکوت دلگیر این باران
چشم از تو نخواهم شست .
پا در رکاب آفتاب نهادم .
همسفر ابرهایی که این روزها سیلی خور بادند .
رهرو ستارگانی که شبها میهمان ماهند .
کسی نمی داند ماه من کجاست ؟
هیچ مگوئید !
گره ی هزار و یکشب اشک هایم را بگشا .
فرصت مصاحبت دیدگانم را از من مگیر .
دیشب به آستان خاطره بودم .
آن دستمال سیاه !
و آن انتظار بی صدا ، پشت آئینه های ناگهان !
دیشب تو را نیز دیدم .
زیبا بودی !
چون همیشه ی خورشید .
دست در گیسویت به عشق می اندیشیدم .
و تو آن روز پیوسته جدا جدا ، به میهمانی خدا می رفتی .
و من پی " هیچ " می گشتم .
و چه تلخ می اندیشم .
فردا تو را خواهم دید . من فرداها نیز تو را خواهم دید !
و آن شعور بر باد اغیار ، که ترنم مرا بسان دیوانگان به مسلخ خواهند برد !
پی در پی از راه می رسند .
آن وسوسه شوق نیایش
آن فلسفه سیر ستایش
همه ، در تلاطم روزنی از جنس خواهش فراموش گشته اند .
آفتابی از روزن خواهش بر سرزمین مسلول من بتابان !
وقت است که باز آیی !
نگارنده : افشین || در شنبه 1387/02/07 ساعت 0:6 || موضوع .:: چند خط دل تنگی ::. || لینک ثابت

رنگ دیوانگی دیوار دلم را لبریز می کند .
زیر آب روان صداقت ، تنم را می شویم .
لباس می پوشم !
عطر می زنم .
موهایم را می مالم و خاطره را می ستایم !
من غمگینم !
کفشهایم را می طلبم و به پا می کنم .
آن دورها را می نگرم . و جاده پیش روی من است .
من اما امروز حال دگری دارم .
راهی می شوم .
سمت تو می آیم . می رسم به میعادگاه همیشه !
می ایستم و حوالی آن میدان ، مجذوب حیای آفتاب سوزان پرستش می شوم .
تو را می پایم !
کی می رسی ، صحنه بی تابی ؟
چشمانم را می بندم و به خواب می روم .
در رویایم تو آمدی .
تو آمدی و با تو باران آمد .
تو آمدی و با تو ، چشمه اشک جوشان گشت .
رسیدی !
- سلام بر معرکه دلگیر سیاهی !
- سلام
- چرا دیر کردی ؟
- ۹ ماه منتظر من بودی ، نه ؟
- فراموش کن !
و من پرسیدم : این جوی روان سوی کدامین دیار راهی است ؟
و تو گفتی :
- بی تابم !
- چرا اشتیاق دست در خواهش به پاخاسته لبانت محو شد ؟
- من آمدم تا تو را به میهمانی صبح ببرم ، همان آلایش بی صدای خواب و من !
آه ! دلم بی تاب چشمانت شد .
- مرا به خاطر داری ؟
- تو همانی نیستی که با تو ، دوش به دوش دریا را می نگریستیم ؟
فریاد زدم :
- من همانم ! تو راست پنداشتی و اما چرا به خاطر نمی آوری ؟
چشمانش بی صدا می خندد و من مست خوابم .
- تو را به یاد ندارم ! فراموشی واژه غریبی است . هیچ گاه هلهله کنان نمی رسد .
فراموشی همان آشنایی است که در آبی آن دریای خشکیده دیدیم !
- آزارم نده ! من نیامدم خاطره ببویم ! گوش کن ! ندای قلبم را می شنوی ؟
پاسخ نداد و من کلمات محزون وصل را زمزمه کردم .
و او هم به خواب رفت !
دستانش از دستم جدا شد .
- دیدم آن روز به پیشواز غربت بودی ؟ چیست که تو را آنسوی دلگیر دریاها می برد ؟
و اما او باز پاسخ نمی دهد .
وقت خداحافظی است !
- می شنوی که آن سو تو را می خوانند ؟
- آری می شنوم و باید راهی شوم .
اینجا هیچ کسی نیست که مرا یاری دهد .
هیچ کسی نیست تا به او گویم آن صدا را خاموش کند !
ناگزیر باید بروی !
رمق نداشتم ، نایستادم !
اشک نداشتم ، نریختم !
من اما ، عشق داشتم و سوختم !
دستش جدا شد و رفت !
و رفت ...
و اما چه بی رحمانه ، من هنوز او را می بینم !
وای بر حسرت من !
بخواب حسرت من !
دمی بیاسای و بر کرانه دلربایی ، طرح شکستن فریادی را بشنو که پژواک آن را کوه به میعاد نشسته !
- کی برمیگردی ؟
- وقت قیام عشق بر آستان مرگ !
چه ساعت محزونی است لحظه ی مرگ من !
دانسته ام شاید ، این را که لحظه هیچ را معین نمی کند
من اما می دانم که مرگ ، علاج بی صدای حسرت من باشد !
خواهمت نوشید !
- " هشت کتاب " می خوانی ؟
- تا دل به رویا دادم ، یکی برایم هر شب " هشت کتاب " می خواند !
صدایم از اعماق به ذلت کشیده عشقم بلند می شد و تو را می طلبید .
و اما تو نبودی تا برایت " هشت کتاب " بخوانم .
من در خواب تو را صدا زدم .
تو بیدار بودی و شعرم را نشنیدی .
کنون بی خواب ، در رویا ، سر می دهم :
" عشق ، صدای فاصله هایی است که مثل نقره تمیزند و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر ! "
و من هنوز ...
نگارنده : افشین || در جمعه 1387/01/30 ساعت 0:0 || موضوع .:: چند خط دل تنگی ::. || لینک ثابت
پرسه های تنهایی

.:: تن پوش سیاه ::.
ثانیه های ترد احساس لبالب از یادت شد .
سردی گونه های یقین ، گرمی دستانت را آرزوست .
به دلداری لحظات آمده ام .
به تلاقی لبخند و اشک .
به صحبت شیرین یاد و یار .
به غربت دلگیر غروب .
تو را در پس حجاب سیاه دیدم .
از میان عینک سرخ شرم ، تو را سیر نگریستم .
مانند ماه بر سرم تابیدی
و در ظلمت ترسای شب
تو بودی که رنگ نور از تن پوش سیاهت افکندی .
نسیم رویا را خواهم گفت تا سبب لمس ظلمت و روشنی باشد .
بیا تا لغزش حریر تیره بر لطافت دستان ، یادگار خشن جفا نباشد .
و من دوباره در پایان آغازی مجددم .
به فنای دل نزدیکم
چه می شد اگر رنگ رویایم می شدی .
نه از پس حرمت نگاه ها
نه از آبی دریاهای بی رونق
ما ...
من و تو را می گویم !
به التهاب دستها نزدیکیم
به غفلت نگاه از شرم حضور
به گرمای دستان هنگام لمسی پررنگ ، میان صداقت دو پلک تابیده ازسکوت
در انحنای ابروان در هم شکسته
که منزلگاه هر نگاهم شد و جایگه هر ظهور .
میان تپش پر تردید خاطره
صدای خنده هایت خماری شب هایم را به باد فنا داد .
و در فرصت بی صدای فاصله
میان امواج شکن در شکن زلفت
ترادف سیاهی را نمایان کردی .
نکوهش فاصله ها در تامل به تو رسیدن آزردگی لحظاتم است .
ثانیه ها می پیمایم تا که سر آید
شرم نگاه
تا بتوانم دستهایت را دور از حجاب سیاه پیکرت ببویم .
بنگرم !
بنگرم رنگ شرم را در گونه های تب گرفته
ببوسم گناهی که در تنت یافتم
و لمس کنم
آری ! لمس کنم
لذت عشق را در نبض نفسهایت !
میان ما فاصله ای نیست جز ...
میان ما فاصله ، تن پوش توست .
برگیرش !
تا فارغ از حجاب دل ، روی عشق در چشمانت ببینم .
و این رویای من است .
::.::.:: به یاد تو ::.::.::
............................................
.::. افشین زنگی .::.
.::. دانشجوی فناوری اطلاعات .::.
.::. دانشگاه صنعتی ارومیه .::.
............................................
.::. کلیه ی مطالب این وبلاگ متعلق به نویسنده ی وبلاگ می باشد و در صورت اقتباس از منابع دیگر با ذکر منبع صورت می گیرد .::.
............................................
.::.افرادی که علاقه مند به همکاری با وبلاگ در موضوعات مختلف از قبیل : خاطرات و چند خط دلتنگی و شعر و ... می باشند می توانند مطالب خود را از طریق پست الکترونیک با وبلاگ در میان بگذارند . مطالب زیبای شما به نام خودتان در وبلاگ به ثبت خواهد رسید . از همکاری شما در ارتقای وبلاگ متشکرم .::.
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
.:: وصف انتظار ::.
.:: کربلای شور ::.
.:: چند خط دل تنگی ::.
.:: ادب ایران زمین ::.
.:: بیو گرافی ::.
.:: مناسبتی ::.
.:: " غرق در رویا " ::.
.:: یک عکس : یک واقعیت ::.
.:: خاطرات و خطرات ::.
دوستان
نوشته های پیشین
POWERED BY